Just discovered a new poem!
It doesn't really explain me and my feelings at the moment...... but I've felt like this in the past, and I have a feeling that I will in the future as well...
در شب کوچک من، افسوس/ باد با برگ درختان میعادی دارد/در شب کوچک من دلهرهٔ ویرانیست/ گوش کن/ وزش ظلمت را میشنوی؟/ من غریبانه به این خوشبختی مینگرم/ من به نومیدی خود معتادم/ گوش کن/ وزش ظلمت را میشنوی؟/ در شب اکنون چیزی میگذرد/ ماه سرخست و مشوش/ و بر این بام که هر لحظه دراو بیم فرو ریختن است/ ابرها، همچون انبوه عزاداران/لحظهٔ باریدن را گوئی منتظرند/ لحظه ای/ و پس از آن، هیچ.
0 Comments:
Post a Comment
<< Home