Va in MANAM...tako tanhaa... dar aastaaneyeh viraanegi..... empty....... is how I feel.

Tuesday, March 26, 2013

Back to reading poetry.......

Not to sound depressed or anything, because I'm not.... but I like this poem.......ok... at the back of my head this is the poem that I will be reading if things don't work out........ but for some reason I'm being optimistic..... so for now, this is just a nice poem

بی گاهان


به غربت

به زمانی که خود در نرسیده بود -



چنین زاده شدم در بیشه جانوران و سنگ،

و قلبم

در خلاء

تپیدن آغاز کرد

***

گهواره تکرار را ترک گفتم

در سرزمینی بی پرنده و بی بهار



نخستین سفرم باز آمدن بود ازچشم اندازهای امید فرسای ماسه و خار،

بی آن که با نخستین قدم های نا آزموده نوپائی خویش

به راهی دور رفته باشم



نخستین سفرم

باز آمدن بود

***

دور دست

امیدی نمی آموخت

لرزان

بر پاهای نوراه

رو در افق سوزان ایستادم

دریافتم که بشارتی نیست

چرا که سرابی در میانه بود

***

دور دست امیدی نمی آموخت

دانستم که بشارتی نیست:

این بی کرانه

زندانی چندان عظیم بود

که روح

از شرم ناتوانی

دراشک

پنهان می شد

0 Comments:

Post a Comment

<< Home

designed by finalsense.com