Va in MANAM...tako tanhaa... dar aastaaneyeh viraanegi..... empty....... is how I feel.

Monday, November 27, 2006

:)

قفل شده ام . دیگر نه می توانم بگویم نه می توانم بنویسم نه می توانم حسی را منتقل کنم نه می توانم ارتباط بگیرم نه می توانم زندگی کنم نه می توانم آرام و شاد ادامه دهم . همه چیز به ناگهانی و شدت عجیبی سقوط می کند و من مثل آدم های گنگ که نه صدایی می شنوند و نه قادرند با فریادی کسی را به کمک بطلبند مثل آدم های کور که از ندیدن دچار اضطراب می شوند . مثل آدم های خسته - بی نهایت خسته - که توان دفاع از خود را در هر شرایطی از دست داده اند . مثل آدم های بریده که دست می کشند مثل آدم هایی که وقت هایی که می خندند آنقدر حالشان بد است که هر لحظه احتمال این می رود که وسط قهقه ها شروع به خودزنی کنند .. مثل آدم هایی که از دست می دهند به تابعی نزولی تبدیل شده اند که از دست می دهند ادامه می دهم . احساس می کنم زندانی شده ام . دلم می خواست فرار می کردم و در تنهایی توی غاری توی تونلی توی درختی آنقدر می ماندم تا همه از بازگشتم ناامید می شدند و من هم از عذاب وجدان نگران کردن آنها که دوستم دارند خلاص می شدم و بعد به یک همیشه رونده تبدیل می شدم که هیچ ماندگاری در کارم نباشد


واقعیت همیشه خیلی دیر خودش را نشان می دهد . غریب ترین تفاوت میان خوشبختی و شادی این است که خوشبختی جامد است و شادی مایع

0 Comments:

Post a Comment

<< Home

designed by finalsense.com