عاشق و مستم و رسوایی خویشم هوس است.... هر چه خواهم که کنم هیچ مگویید مرا
گم شدم در سر آن کوی مجویید مرا
او مراکشت شدم زنده مپو یید مرا
خبرت هست ؟ که از خویش خبر نیست مرا
گذری کن که زغم راه گذر نیست مرا
گر سرم در سر سو دات رود نیست عجب
سرسودای تو دارم غم سرنیست مرا
بیرخت اشک همی بارم و گل میکارم
غیر ازین کار کنون کار دگر نیست مرا
0 Comments:
Post a Comment
<< Home