با تو ‚ تا تو
ديروز چشمانت رنگی داشت كه درونم را به آتش می زد .ديروز نگاهم در تو ترسی ايجاد می كرد .
ديروز لحظه ای ديدنت ، تمام خواسته ام بود .
ولی امروز چه راحت از كنار هم مي گذريم
عشق بهانه ای بود برای ادامه دادن به اين زندگی مسخره
بهانه ای کودکانه و شاید ... احمقانه
هنوز حضورت را در چشمهايم احساس می كنم.
هنوز حرفهايت در گوشهايم نجوا می كند.
هنوز در تنهايی ،
احساسی عجيبی به سراغم می آيد
ومرا با خود می برد .
تو را می بينم ، ودستت را كه به آرامی در دست ديگری فرو رفته ،
ولبخندت را - كه بر تمام وجودم لرزه می اندازد - به رايگان به او می دهی
لحظه ای مي خواهم بر گردم
و نگاهت كنم.
و به دوست داشتنهای دروغينت،
به لبخندهای ساختگيت،
به صورتت-كه درزير لايه های دروغ مخفيش كرده ای ـ
به تمام آنچه كه می توانستی بسازی وخراب كردی
بخندم،
http://www.iransong.com/g.htm?id=5091&title=Doozakhi
0 Comments:
Post a Comment
<< Home